نهانخانه ی دل
ای برده امان از دل عشاق کجایی...
نوشته شده در تاريخ 31 / 1 / 1389برچسب:, توسط میم و حا و میم و دال |

اینم یه رباعی نحیف تقدیم به هر کسی که معناشو می فهمه...

قبلش به خاطر ضعف های احتمالیش از نظر فنی، ازتون عذر می خوام

 

 

"ها" و "وای" و "ها" و "وای" و "ها" که می گفتم غروب

کس نداند من برای خود چه می گفتم غروب

 

از دل تنگ و فراغ و ناله ی بگرفته نای

کس چه داند این دوصد را با که می گفتم غروب...

 

 

 

میم و حا...

 

نوشته شده در تاريخ 31 / 1 / 1389برچسب:, توسط میم و حا و میم و دال |

تا حالا شده که حس کنید روح کسه دیگه ای کل وجودتونو تسخیر کرده؟

تا حالا شده که عمیقا حس کنید که دارید میشید عین کسی که خیلی دوسش دارید؟

تا حالا شده تو آیینه ی دلتون جلوه و جمال کسیو انقدر تماشا کنید که عکس اون فرد، واسه همیشه نقش ببنده روی اون آیینه ی صاف و بی ریا؟

یعنی همه ی ماها قادریم انقدر صادقانه، صافی و بی ریایی آیینه ی دلمونو با یارمون عوض کنیم.

بشیم همونی که اون می خواد...نه! بشیم عین عین یارمون.

حالا که همه ی این اتفاقا میفته، بعدش چی میشه؟

آیا متقابلا روی آیینه ی دل طرف مقابلتون، عکس شما نقش بسته؟

اگه نبسته بود، چی کار میکنید؟؟؟

 

و این داستان ادامه دارد...

میم و حا

نوشته شده در تاريخ 31 / 1 / 1389برچسب:, توسط میم و حا و میم و دال |

دوستان، این شعر تو سبک مسدس و خیلی مورد علاقه ی منه.

تو حال و هوای خاصی این شعرو گفتم و امیدوارم خوشتون بیاد...

 

آغاز شد حکایتِ دوریِ من زِ یار

دعوا فتاد، بر سر دیدار روی یار

من هم غریب، دور ز دیوار شهرِ یار

افتان به خاک و بوسه زنِ جایِ پایِ یار

چشمم به ماه و یاد خوشِ خاطراتِ یار

آن را که بود شهره ی بازار، گو کجاست

 

سالی نشد وصال من و یارِ بی قرین

مهرش به دل، در همه ایام، بهترین

در لیلیانِ دهر بوَد، آشنا ترین

خاکی که بود خاک رهش، جنت برین

نامی که داشت، بین همه، ناموَر ترین

آن نام خوبِ دلبر و دلدار، گو کجاست

 

زیبا شروعِ عاشقیم بود با نگار

قرص مهِ یگانه ی من بود، آن نگار

دردانه ی قبیله ی  سادات، آن نگار

فانوس شامِ تارِ دلم بود، آن نگار

ناموسِ جاودانه ی جان بود، آن نگار

جانانِ جانِ جان به لب زار، گو کجاست

 

لب می گشود، جانِ مرا می گرفت او

ابرو نمود، راه مرا می گرفت او

با خنده اش، اشک مرا می گرفت او

با گریه اش، قلب مرا می گرفت او

تا می گرفت، حال مرا می گرفت او

آغاز کار اشک من زار، گو کجاست

 

مرداد و وصل و شادی و دیدار بودمان

خندیدن و شوخیِ بسیار بودمان

افسانه های دلبر و دلدار بودمان

بعد از چهار، وعده ی دیدار بودمان

بوسه میان گلشن و کوهسار(کهسار) بودمان

پایان غصه های سَرِ کار، گو کجاست

 

 

 

اما رسید فصل خزان، فصل بی کسی

من در پی نگار خود و او پی کسی

تنها شدن سوز من و خوشحالیِ کسی

یادم انیس دلبر و دل در برِ کسی

نفرین جان خسته ی من، بر دلِ کسی

پروانه ی قصه ام هر بار، گو کجاست

 

گفتی تمام سرّ دلم بر دل رقیب

غم را به من سپردی و شادیت بر رقیب

نفرین به وضع زار من و قامت رقیب

افسار من به دست تو بود و کنون رقیب

دیدم دو دست ناز تو در گردن رقیب

می میرم و بهانه ی دیدار، گو کجاست...

 

نظر یادتون نره

میم و حا...

نوشته شده در تاريخ 31 / 1 / 1389برچسب:, توسط میم و حا و میم و دال |

هر شب در رویاهایم تو را می بینم

احساست می کنم

این گونه است که تو را می شناسم

این گونه باش

با وجود هزار چم ها و فاصله ها

و کهکشانهایی که بین ماست

بیا و خودت را بنما

این گونه باش

دور- نزدیک هر جا که هستی

ایمان دارم ایمان دارم که قلبم ادامه خواهد داد

گرچه شب ها بسیارسخت اند

ادامه خواهم داد

تا یک بار دیگر تو در را بگشایی

و این جا هستی این جا در قلب من

و قلب ادامه خواهد داد

و ادامه خواهد داد

 

میم و حا...

نوشته شده در تاريخ 31 / 1 / 1389برچسب:, توسط میم و حا و میم و دال |

امروز شعریو براتون میذارم که خیلی بهم چسبید و نسخه ی کاملشو تا حالا ندیده بودم...

تقدیم به شما:

 

شعری از وحشی بافقی

 دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟
 
روزگاری من و او ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم
بسته سلسله سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
 
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
 
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سروسامان دارد
 
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
 
پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی سی
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی ست
نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
 
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
 
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
 
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیه درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
 
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
 
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
 
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغل باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را
 
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
 
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند
نوشته شده در تاريخ 31 / 1 / 1389برچسب:, توسط میم و حا و میم و دال |

سلام دوستان

حالتون خوبه؟

چه خبر از ذکر یا ارحم الراحمینتون؟ البته صد مرتبه...

چه خبر از بیماری؟

چه خبر از درمان؟

چه خبر از شقاوت و چه خبر از دلسوزی؟

چه خبر از مانور زلزله و چه خبرر از زلزال؟

چه خبر از همه ی بیمارای روی تخت بیمارستانها و چه خبر از بیمار کربلا؟

چه خبر از پرستارای دلسوز کشورمون و چه خبر از پرستار بیمار کربلا؟

چه خبر از فاطمیون و چه خبر از زینبیون؟

راستی، کسی از حضرت زینب، بعد از واقعه ی کربلا خبر داره؟

کسی می دونه چرا روز ولادت حضرت زینب سلام الله علیها رو گفتن روز پرستار؟

کسی می دونه چرا همه ی پرستارا، چه مذهبی و چه غیر مذهبی، قلبا، این روز و به عنوان روز شغلشون قبول کردن؟؟؟

واسه اینکه عالم یک دونه زینب بیشتر نداشت.

واسه اینکه پرچم بزرگترین واقعه ی  بشری و این خانوم به مقصد و به عرش اعلای خودش رسوند.

واسه اینه که کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود...

کاش همه ی خانومای عالم زینب بودن...

کاش...

 

منتظر نظراتونم

میم و حا...

نوشته شده در تاريخ 31 / 1 / 1389برچسب:, توسط میم و حا و میم و دال |

سلام

سلام به همه ی دوستائی که بابت عوض شدن آدرس وبلاگم برای بار دوم، شرمندشونم...

به هر ترتیب، هر کاری تا پخته شدن، یه مرحله ی آزمون و خطائیو باید طی کنه و از همه به خاطر این موضوع عذر می خوام...

واقیتش اینه که اون آدرس قبلی، یهو هک شد و من کامل گذاشتمش کنار.

آخه منو چه به این هکر ها...

خدایا همه ی هکر ها رو اصلاح کن...

آمین!

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.